۱۳۹۵ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

قبلش هم به گلدونا آب دادم

(داشتم پست فربد طهرانچی رو می‌خوندم که دیدم دارم بی‌اختیار گریه می‌کنم.) امروز ظهر با ف رفتیم سینما خشم و هیاهو رو دیدیم. بازی نوید خیلی قشنگ بود ولی ف طبق معمول خوشش نیومد. نمی‌دونم چرا از هیچ فیلمی خوشش نمیاد. حتی با ابد و یک روزم حال نکرد. حال اونکه وقتی من فیلمو دیدم، به نظرم اومد هر ذی‌شعوری که فیلمو ببینه حتما کیف می‌کنه. ولی ف گفت فقط بازیا خوب بود و فیلمنامه افتضاح بود. که جای بسی تعجبه.
قبل از ظهر از روی دستور شف طیبه، حلوای انگشت‌پیچ پختم چون همه نوع حلوا رو عاشقم (توهم). ولی آخر کار چون روی حلوا روغن وایساده بود، نگاه کردنش دلمو زد و حتی الانم با فکرش دلم به هم می‌خوره. از وقتی روغن کرچک خوردم، با دیدن هر نوع روغن مایع، دل و روده‌م تحریک می‌شه و حالت تهوع می‌گیرم (عجیب).

آخر هفته قراره بریم لاویج با گروهی که خیلی نمی‌شناسمشون. البته من بیشتر مسافرت به مقصد قسمت‌آباد رو دوست دارم که ندونیم مقصد کجاست و توکلت علی الله پیشه کنیم. ولی فعلا گروه مصمم و جدیه و جایی واسه دلقک بازی نمی‌ذاره.

۱۳۹۴ خرداد ۱۴, پنجشنبه

خواب‌بازی

دیشب با ر درباره‌ی این حرف می‌زدیم که انقدر آب و هوای تهران خراب شده که احتمالا ده بیست سال آینده زندگی اینجا غیرممکن شه. با هم گفتیم خوبه جمع کنیم بریم شمال. باغ بخریم و باغ‌داری کنیم. بعد، آخر شب تو اینستاگرام عکسای نسترن و شوهرشو دیدم؛ نسترن وبلاگ‌نویس که دانشگاهش شمال بود (شاید حتی شمال زندگی می‌کرد نمی‌دونم). خلاصه با رویای خوش زندگی آروم و سبز شمالی سر به بالین گذاشتم. خواب دیدم لوکیشن یکی از خیابونای لاهیجانه و از اون بارونای ریز میاد که من خیلی عاشقشم. خوبی این بارونا اینه که ترددو غیرممکن نمی‌کنه و با یه تاپاله گل و شل راهی خونه نمی‌شی. نسترنو دیدم که با یه سوییشرت صورتی و شلوار گرمکن مشکی اون ور خیابون داره از پیاده‌رو رد می‌شه. دستاشو کرده بود تو جیبش و سرخوش و قدح باده به دست واسه خودش قدم می‌زد. بعد من صداش زدم. سرشو بگردوند طرفم. موهاش همون طور تاب‌دار و رنگی بود و از زیر شال رنگیش زده بود بیرون. انقدر از دیدنم خوشحال شد که بدو اومد سمتم و دستمو گرفت و خوش و بش کردیم. انقدر بی‌غم و دل‌به‌نشاط قدم می‌زدیم و حرف می‌زدیم که انگار از راهنمایی با هم دوستیم. بدی تعریف کردن خواب اینه که یه سری چیزا رو باید به زبون بیاری که اصلا تو خواب وجود نداشتن. مثلا من تو خواب هیچ صدایی از نسترن نشنیدم. یعنی انگار پانتومیم بود. وقتی منو دید خندید و دستاشو تو هوا تکون داد که نشون می‌داد خیلی ذوق‌زده است.  انگار حرف‌هایی که زدیم بدون لب زدن بود. با الهام. با تله‌پاتی. بعد منو برد خونه‌ش. تا همینجاش یادمه. 
کارخونه‌ی تولید خوابم. قبل از خواب یه جمله بگو یا یه فیلم و عکس بهم نشون بده. بعد از اون ور خوابشو تحویل بگیر. از تولید به مصرف. روانم خیلی سرپنجه و آماده است که هر ورودی رو تبدیل به خواب کنه. روان شادی دارم. چه کنم آقای دکتر؟

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

مرد فقط 4 نفر

واقعیت چیز عجیبیه. عجیب تر از عجیب. رسولی راست می‌گه. منم خیلی وقتا با میم درباره‌ی این حرف می‌زنیم که ئه، اگه از روی زندگی فلان فامیل و در و همسایه فیلم بسازن، کارگردان متهم می‌شه به اغراق و بزرگ‌نمایی. چرا این طوریه؟ چرا خود واقعیتو قبول نمی‌کنیم و انتظار داریم در حد هضم ما تغییر کنه و رقیق شه تا بپذیریمش؟ درستش اینه که باید برعکس باشه.

یه بار که با ر سوار بی‌ارتی آزادی شدیم، یه خانوم 50، 60 ساله با یه سری مخاطبای فرضی بلند بلند در حال حرف زدن بود. همه م نگاه می‌کردن. می‌گفت مرد کجا بود دیگه مرد پیدا نمی‌شه که. یه سری شاهدهای تاریخی‌ام ارائه می‌کرد. می‌گفت مرد فقط 4 نفر. هیتلر صدام موسولینی رضاشاه. از وسط مردا یه صداهایی درمی‌اومد منتها در حد مسخره کردن بود. شاید خنده‌دار باشه ولی واقعا یه چیزایی درباره‌ی مائو و انقلابای جهانی می‌گفت که خیلی ام پرت نبود. من و ر می‌خندیدیم منتها درستش این بود که صدای خانومه رو ضبط کنیم تا وقتی این ماجرا رو واسه کسی تعریف می‌کنیم فکر نکنه خالی‌بندیه. 

هر دری رو وا می‌کنم می‌بندی

یکی روی آسانسور مترو شادمان با ماژیک نوشته عشق من پول.

۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟

یه سکانسی هست تو آژانس شیشه‌ای که سلمان، پسر حاج کاظم، می‌آد دم در آژانس تا مدارک پدرش رو تحویل بگیره. سلمان می‌گه اینجا چه خبره؟ حاج کاظم می‌گه خودت همه چیو دیدی. بعد سلمان به پدرش نگاه می‌کنه و می‌گه «مامان می‌گه من شما رو نمی‌شناسم، حالا اومدم بشناسم.» یه کم دیگه‌م می‌گه «بابا تو از من بدت می‌آد؟» بعد پرویز پرستویی هم یه چیزایی می‌گه و بعدش سلمان دستشو می‌آره جلو، انگار که بخواد یه جور خاصی دست بده. (شبیه یه مدل دست دادن انگلیسی که یه بار یه آدم انگلیس‌دیده‌ای برام تعریف می‌کرد.) حاج کاظم دستشو می‌گیره و باهاش مچ می‌ندازه.
اینجا موسیقی عجیبی پخش می‌شه. یه جور سوزناکی. هر بار این سکانسو می‌بینم، اینجاش که می‌رسه دلم از جا کنده می‌شه. دلم می‌ره دوازده سیزده سال پیش. اون روزهایی که با بابام خوب بودیم. شاید بیشتر از شیش هفت بار این فیلمو دیدم. به اینجا که می‌رسه، محاله گریه‌م نگیره. مچ که می‌ندازن، ضربان قلبم تند‌ می‌شه و انگار دارم بدبخت می‌شم. بهروز شعیبی یه نگاهی می‌کنه، یه نگاهی ها. کینه و محبت و ستایش قاتیه.
روزایی که با بابام خوب بودم یه فاز دیگه‌ای بود. آدم حسابم می‌کرد. شاید الآنم بکنه ولی فکر نکنم. اصلا نمی‌دونم یهو شد یا کم‌کم. بالاخره یه چیزایی شد تا رسید به اینجا که دیگه اصلا همو نمی‌بینیم مگر پای سفره‌ی شام. اونجام باز به هم نگاه نمی‌کنیم که. سر پایین، شام بخور، بشقاب بذار بالای پیشخون آشپزخونه، خدافظ‌شما. احتمالا به این نتیجه رسیدیم که این مدلی جفتمون راحت‌تریم.
الآن که نگاه می‌کنم، می‌بینم من خیلی درگیر رابطه با بابام بودم. رفتم روانپزشک، روانشناس. اون وقتا که همه‌ش با هم تنش داشتیم رفتم دکتر معده، قلب، اکو، هولتر‌مونیتورینگ. شبا خواب ببین بمیره، نمیره.
حالا کار نداریم. مهمش اینجاس الآنم که ظاهرا کاری به هم نداریم، همه‌ی اینایی که گفتم تا هنوز ادامه داره، فوقش به یه شکل دیگه. نه که بگم انتظار داشتم همه چی یادم بره و حالم خوب شه. اما دیگه توقع نداشتم هنوز این سکانس آژانس چنان به گریه‌م بندازه که تا یکی دو ساعت تو حال خودم نباشم.

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟ کِی با ما راه می‌آیی جون مادرت؟ 

+این یادداشت 2 سال پیش نوشته شده.