۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟

یه سکانسی هست تو آژانس شیشه‌ای که سلمان، پسر حاج کاظم، می‌آد دم در آژانس تا مدارک پدرش رو تحویل بگیره. سلمان می‌گه اینجا چه خبره؟ حاج کاظم می‌گه خودت همه چیو دیدی. بعد سلمان به پدرش نگاه می‌کنه و می‌گه «مامان می‌گه من شما رو نمی‌شناسم، حالا اومدم بشناسم.» یه کم دیگه‌م می‌گه «بابا تو از من بدت می‌آد؟» بعد پرویز پرستویی هم یه چیزایی می‌گه و بعدش سلمان دستشو می‌آره جلو، انگار که بخواد یه جور خاصی دست بده. (شبیه یه مدل دست دادن انگلیسی که یه بار یه آدم انگلیس‌دیده‌ای برام تعریف می‌کرد.) حاج کاظم دستشو می‌گیره و باهاش مچ می‌ندازه.
اینجا موسیقی عجیبی پخش می‌شه. یه جور سوزناکی. هر بار این سکانسو می‌بینم، اینجاش که می‌رسه دلم از جا کنده می‌شه. دلم می‌ره دوازده سیزده سال پیش. اون روزهایی که با بابام خوب بودیم. شاید بیشتر از شیش هفت بار این فیلمو دیدم. به اینجا که می‌رسه، محاله گریه‌م نگیره. مچ که می‌ندازن، ضربان قلبم تند‌ می‌شه و انگار دارم بدبخت می‌شم. بهروز شعیبی یه نگاهی می‌کنه، یه نگاهی ها. کینه و محبت و ستایش قاتیه.
روزایی که با بابام خوب بودم یه فاز دیگه‌ای بود. آدم حسابم می‌کرد. شاید الآنم بکنه ولی فکر نکنم. اصلا نمی‌دونم یهو شد یا کم‌کم. بالاخره یه چیزایی شد تا رسید به اینجا که دیگه اصلا همو نمی‌بینیم مگر پای سفره‌ی شام. اونجام باز به هم نگاه نمی‌کنیم که. سر پایین، شام بخور، بشقاب بذار بالای پیشخون آشپزخونه، خدافظ‌شما. احتمالا به این نتیجه رسیدیم که این مدلی جفتمون راحت‌تریم.
الآن که نگاه می‌کنم، می‌بینم من خیلی درگیر رابطه با بابام بودم. رفتم روانپزشک، روانشناس. اون وقتا که همه‌ش با هم تنش داشتیم رفتم دکتر معده، قلب، اکو، هولتر‌مونیتورینگ. شبا خواب ببین بمیره، نمیره.
حالا کار نداریم. مهمش اینجاس الآنم که ظاهرا کاری به هم نداریم، همه‌ی اینایی که گفتم تا هنوز ادامه داره، فوقش به یه شکل دیگه. نه که بگم انتظار داشتم همه چی یادم بره و حالم خوب شه. اما دیگه توقع نداشتم هنوز این سکانس آژانس چنان به گریه‌م بندازه که تا یکی دو ساعت تو حال خودم نباشم.

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟ کِی با ما راه می‌آیی جون مادرت؟ 

+این یادداشت 2 سال پیش نوشته شده.